ما يک روز به جزيره کيش رفتيم مادر از ترس دعواي من با کسي شطرنجم را نياورد 12 ساعتي مي شد که رسيده بوديم فردا صبح مادرم پرسيد تو خواب که راه نرفتي گفتم چرا رفتم تو استخر شنا کردن ولي عمقش خيلي بود مساحتش را نمي دانم ولي کسي اخه تو استخر ماهي ميندازد اصلا اين هيچي ماهي 2 متري من نديده بودم مادرم براي 2 روز بي هوش بود
از مسافرت برگشتيم من ترسيده بودم مادرم بگويد ديگر به کيش نرويم مادرم گفت خوب بود دفعه ديگر در پارک دلفين ها جاي پنکه بشينيم پدرم گفت : تنها ايراد سفرمان اين بود پس جريا تو خواب راه رفتن .......
مادرم دوباره بي هوش شد 


برچسب: داستان هاي طنز,داستان هاي طنز كوتاه,داستان هاي طنز ايراني,داستان هاي طنز و جالب,داستان های طنز و کوتاه,داستان های طنز جدید,داستان های طنز دابل اسی,داستان های طنز کودکانه,داستان های طنز دابل اس,داستان های طنز طولانی,
نویسنده: باران بختیاری